غزل و دوستای گلش
تولد یک سالگی غزل 17 7 1389
شیرین کاریهای غزل
الان که دارم این مطلبو مینویسم مورخ دوم اذر 1390 غزل الان یک سال و یکماه ونیم سن داره امشب که با بابا داشتیم عکسای 7 ماهگیشو نگاه میکردیم همش قربون صدقه اش میرفتم اخه ماشالله خیلی توپول تر بود اما الان انگار فقط کمی قد کشیده . الان ماشاالله خیلی شیطون شده مفهوم همه ی چیزهایی رو که میخواد به خوبی بیان میکنه وقتی خوابش مییاد میره بالش یا پتوشو مییاره یعنی میخواد بگه خوابم مییاد امشب هم رفت پتوشو کشید واورد تا بخوابونمش وقتی هم آب میخواد میگه آب کوچولو تر هم که بود هر وقت تشنه میشد اگه لیوان یا بطری آ ب میدید شروع میکرد به دادو بیداد هر وقت هم حوصله ش سر میره کلاه شو مییاره و میگه دد هر وقت هم گرسنه ش میشه مییاد لباسمو میکشه میگه مم...
نویسنده :
مامان غزل
13:21
غزل در حال کلید خوردن
البته نگران نباشید کلید ها رو حسابی با آب و صابون شستم .غزل هر چی که به دستش میرسه اول باید طعمش رو امتحان کنه از جمله ساعت دمپایی کیف ........وهر چیزی که حتی فکرش رو هم نمیکنید . قبلا که غزل رو هنوز نداشتیم اگه کوچولویی رو در حال خوردن اجسام آلوده میدیدم خیلی تعجب میکردم و با خودم میگفتم چه مامان بی خیالی داره که هیچی بهش نمیگه اما حالا که غزل همه چیز ها رو سریع به طرف دهان میبره و من هم جلو دارش نمیتونم باشم حق رو به مامانها میدم آخه بچه ها از طریق دهان میتونن محیط و اجسام پیرامون خودشون رو بشناسند .پس اگر شما هم کوچولویی دارید که اجسام رو به دهان میبره سعی کنید در ابتدا اون جسم رو ضد عفونی کنید بعد در اختیار کودک بگذارید ...
نویسنده :
مامان غزل
13:15
غزل در حال خوردن ماست
عکس غزل توی23 آذر1390
دفتر خاطرات
سلام عزیز دلم خیلی وقت بود که دوست داشتم یه دفتر خاطراتی تهیه کنم تا خاطراتمونو توش ثبت کنم بالاخره دیشب این فرصت فراهم شد و دفتر خاطراتی تهیه کردم تا مو به مو از لحظه های زیبای زندگیمونو توش ثبت کنم امیدوارم که فقط خاطرات شیرین شکوفا شدنت رو در این دفتر ثبت کنم تا از خواندنش لذت ببری دوستت دارم ...
نویسنده :
مامان غزل
9:51
تب بالا
سلام عزیز دل مامان حدود 2 هفته پیش بود فکر کنم 7 آذر 1390 .بعد از ظهر بود که از خونه ی مادر برگشتیم .چون بیرون هوا سرد بود من متوجه نشدم که تب داری دیدم بابا گفت که چقدر صورت غزل داغه منم گفتم نه بابا چیزی نیست اما غافل از اینکه تب داشتی حدود یک ساعت گذشت که متوجه شدم واقعا تب داری .قطره استامینوفن آوردم بهت دادم وگفتم خوب میشی بعد هم با بابا رفتی پایین پیش مامان بزرگ اینا حدود نیم ساعت پایین بودی بعد بابا آوردت بالا دیدم صورتت قرمز قرمزه خیلی ترسیدم به بابا گفتم بیا غزلو ببریم دکتر خطر ناکه اما بابا گفت که دکتر های شب زیاد وارد نیستند صبح میبریمش من هم سریع رفتم تو اینترنت تا راجع به تب یه سری اطلاعات کسب کنم دیدم ن...
نویسنده :
مامان غزل
13:11









